Saturday, October 6, 2007

...وقتی که نخواستم مثل احمق ها زندگی کنم

من زیر بار زور نمی روم،مگر اینکه زورش زیاد باشد : این جمله از پادشاهی است که چاره ای جز فرار از کشورش نداشت
هیچ کدام از ما دوست ندارد در دنیایی تحمیلی زندگی کند، با محدودیت های کوچک و بزرگی که مدام ابعاد گلیممان را تعیین می کنند.دیده ام کسانی را که می خواسته اند دنیای اطرافشان را مطابق معیارهایشان بسازند و کسانی را که نخواسته اند محصول دنیای اطرافشان باشند. عمدتا این گروه مردم پرتلاشی هستند- بسته به این که این اهداف چقدر برای این افراد اهمیت دارد-،و سعی می کنند تا از بین بردن موانع خارجی از پا ننشینند ، و در این راه از هیچ چیز مضایقه ندارد، حتی از مال و جانشان. لازم است نمونه ای بیاورم؟
با این وجود مایی در برابر اجبار فیزیکی ظاهری، سخت مقابله می کنند، ذهنیاتی داریم که از بیرون چنان تزریق شده که حتی به فکر مقابله با آنها هم نیستیم. ذهنیاتی آنچنان ملموس و هر روزی که پرداختن به آنه دقت و ظرافت زیادی می خواهد.مهم این است که تمام نیرو و فکرمان را به کار بیاندازیم،در تمام ارزشهایمان بازنگری کنیم و در انتخابها دقت به خرج دهیم
کار سختی است که به زحمتش می ارزد

Sunday, September 2, 2007

A man without a country



یک شکارچی شیر
درتاریکنای جنگل
و می خواره ای خمار
در پارک شهر
و دندان پزشکی چینی
و ملکه ای بریتانیایی
همه با هم جا گرفته اند
زیر گنبد کبود
!چه خوب، چه خوب
آدمهایی چنین گوناگون
!همگی توی یک واگون

*بوکونون

نوشته های کورت ونه گوت را می پسندم، هم ساده نویسی اش را دوست دارم،هم شیرینی طنز تلخش را.اما بیشتر به خاطر این دوستش دارم که یک مرد بی وطن است؛ یک مرد بی وطن که می فهمد؛ کلمه« سوسیالیسم» پلیدتر از «مسیحیت» نیست


.بوکونون از شخصیت های رمان «گهواره گربه» ونه گوت است*
( کورت ونه گوت،مرد بی وطن،ترجمه زیبا گنجی –پریسا سلیمان زاده، انتشارارات مروارید1386)

Saturday, September 1, 2007

سئوالی برای شروع

رابرت سی. میلز می گوید در آمریکا گروه قدرتمند نخبه ای وجود دارد؛ مردانی سفید پوست، پروتستان و البته ثروتمند هستند که علایق نزدیک و منافع مشترکی دارند ... که درنهایت قدرت در میان این گروه می چرخد
البته پاراگراف بالا عیناً مطالب میلز نیست،اما چیزی که می خواهم راجع به آن بگویم«گروه نخبه قدرتمند» است.در کشور ما این مفهوم بیش از حالت سیاسی جنبه فرهنگی دارد.اگر بشود به سبک میلز از«گروه نخبه قدرتمند» در ایران معرفی بدست داد می شود گفت:«مرد، مسلمان(شیعه)، ثروتمند»-هرچند فاکتورهای دیگری (مثل قومیت) هم می توان بدست داد.- تعریف من از قدرت عاملی است که اجازه می دهد فرد آن طور که می خواهد زندگی کند (و حتی در شرایطی دیگران را مجبور را کند آن طور زندگی کنند که او میخواهد!) حالا یک سئوال: چگونه می توان خارج از این اقلیت نخبه قدرتمند بود و به خواست خود زندگی کرد؟
من به عنوان یک«دختر غیر مسلمان از طبقه متوسط » این سئوال را می پرسم
شما جوابی دارید؟

Friday, August 31, 2007

یک روز جدید

سه
دو
یک
.
.
.
امتحان می کنیم